تبليغاتX
عدالت

رَحْمَهٌ لِلْعالَمين

عرش برين است ، آستان محمّد حضرت جبريل ، پاسبان محمّد تاج شرافت ، ز فرق اوست مزّين تخت جلال است ، آستان محمّد انس و ملك ، پاسدار و گوش به فرمان تا چه شود صادر از لبان محمّد در دو جهان ، رحمت خداي ، رسول است خلق جهان ، ميهمان ، به خوان محمّد از رَهِ تكريم اوست ، در شب معراج گشته « يَدُالله » ميزبان محمّد نيّر اعظم ، علي ، كه نيست نظيرش نفس نبّي است و جسم و جان محمّد زهرة زهرا ، كه هست عصمت كبري ماه فروزان آسمان محمّد تا كه نيازاردش اشعّة خورشيد پردة ابر است ، سايبان محمّد رونق حُسنش ، جمال ماه شكسته گل خجل از عطر بوستان محمّد گرمي عشق است و آشتي به كلامش مهر كجا ، قلب مهربان محمّد ناز نبي را كشد خداي ، كه طاها رنجه مبادا شود روان محمّد سورة « وَاْلعَصْرْ » و شرح آيت خسران رمز نهاني است از زمان محمّد درك نكردند چونكه اوج كمالش اكثر اصحاب و پيروان محمّد هر چه ورق مي زنيم دفتر عمرش حسرت و رنج است ، داستان محمّد سوختن و ساختن به مكر « ابوبكر » سخت ترين بخش امتحان محمّد همچون « عمر » داشتن مصاحب جاهل رنج و عذاب و غم نهان محمّد « عايشه » يا رب چه ها بحقّ نبي كرد آنكه نمك خورده بود و نان محمّد « هيچ نبي مثل من نديده اذيّت » آه ، ازين آتشين بيان محمّد نالة زهرا ، ميان آن در و ديوار بوده همآهنگ با فغان محمّد كي شود آن دم ( حسان ) كه حضرت احمد خوانَدَم از لطف خود ، ( حسانِ ) محمّد -------------------------------------------------------------------------------- پي نوشت : خلوتگاه راز - ديوان حبيب الله چايچيان (حسان)

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 10:8  توسط محمد رسولی امین  | 

پيامبر (ص) در كلام اهل بيت (ع)

 

بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساس‏ترين فراز تاريخ درخشان اسلام است.بعثت پيغمبر درست درسن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيشتر گفتيم كه پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم برساند.

ميان مردم قريش و ساكنان مكه رم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانيدند. (1) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه‏گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود.

نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبر اكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى‏رسيد، به پاى كوه حراء مى‏رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى‏گذشتند، يا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏كرد. (2)

به طورى كه تواريخ اسلام گواهى مى‏دهد،پيغمبر نير پيش از بعثت‏به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را معمول مى‏داشت. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت، و به نقطه خلوتى مى‏رفت، و به تفكر و تامل مى‏پرداخت.

پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله بنياسد تحت مراقبت دايه خود «حليمه‏» قرار داشت نيز باز بازى كردن با بچه‏ها دورى مى‏گزيد و به كوه حراء مى‏آمد و به فكر فرو مى‏رفت. (3) بنابراين انس وى به «كوه حراء» بى‏سابقه نبود.

در مدتى كه بعدها در «حراء» به سر مى‏برد،غذايش نان «كعك‏» و زيتون بود، و چون به اتمام مى‏رسيد، به خانه بازمى‏گشت ء تجديد قوت مى‏كرد. گاهى هم همسرش خديجه باريش غذا مى‏فرستاد. غذائى كه در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصرو ساده بود. (4)

پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مى‏برد، و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏خانه خدا را هفت دور طواف مى‏كرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)

كوه حراء امروز در حجازبه مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مى‏شود. حراء در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريبا درآخر شهر در كنارجاده به خوبى ديده مى‏شود. كوه‏هاى حومه مكه اغلب بهم پيوسته است و از سمت‏شمال تا حدود بندر «جده‏» واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد.

اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمين «منا» وشهر «طائف‏» و از سوى ديگر به طرف «مدينه‏» كشيده شده است، با دره‏هاى و بيابان‏هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت‏فرساى خود شايد بهترين نقطه‏اى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى فرو مى‏برد.

كوه حراء بلندترين كوه‏هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه‏هاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمائى مى‏كند. هرچه بيننده به آن نزديك‏تر مى‏شود، مهابت و جلوه كوه بيشتر مى‏گردد. از ان بلندى د زمان خود پيغمبر قسمتى از خانه‏هاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز درپشت‏بام‏ها و از توى اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مكه به خوبى پيدا است.

«غار حراء» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، تخته سنگى عضيم به روى دو صخره بزرگ‏ترى غلت‏خورده و بدين گونه تشكيل غار حراء داده است. دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدير است كه انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد.

غار حراء جائى نبوده كه هركس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقى كه ما نموده‏ايم پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حراء فى‏المثل در خيمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذيرائى مى‏كرده و فقط گاهگاهى به قله كوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرينش مى‏پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

به طورى كه قبلا يادآور شديم، پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح‏القدس گاهى تراوشاتى غيبى مى‏ديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى‏شده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدائى مى‏شنيد، ولى كسى را نمى‏ديد.

هفت‏سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى‏ديد و تقريبا شش سال مى‏گذشت كه زمزمه‏اى از پيغمبر مى‏شنيد، ولى درست نمى‏دانست موضوع چيست؟

چون ازن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مى‏كرد، خديجه مى‏گفت: «تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خوئى پسنديده دارى و در مهمان‏نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست. (6)

هنگامى كه به سن سى و هفت‏سالگى ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حراء و ميان راه‏هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد!

در يكى از روزها كه در دامنه كوه حراء گوسفندان عمويش ابوطالب را مى‏چرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مى‏زند و مى‏گويد: يا رسول الله! ولى به هرجا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد. (7)

روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حراء آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مى‏انديشيد.مى‏انديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نمده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كماليخودنانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش‏گذران و مال دوست و مال‏دار قريش در اين انديشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمى‏انديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون‏بخت و نيازمند، تنها انديشه‏اى است كه آنها رد سر مى‏پرورانند...

اينك «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت‏سر نهاده است. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده‏اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام سؤوليت‏بزرگ پيغمبرى آماده است. آيا در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوند عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد.

رهبرى كه سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و ربيت‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت‏شكن خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر و مادر در مادر شكوفان و درخشان و فروزان است.

او از سلامتى كامل جسم و جان برخورداد بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت‏برايش باقى گذارده بودند. به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)

نگاهى به احاديث‏بعثت
دراينجا بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است،در تورايخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است،عايشه همسرپيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفته‏اند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت; «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم; «ما انا بقارى‏» يا من خواننده نيستم; «لست‏بقارى‏». جبرئيل سه با پيغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏بخواند!

در صورتى كه; اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مى‏گويند منظور جبرئيل اين بوده كه هرچه او مى‏گويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى; «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم‏» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مى‏خوانده او هم تكرار كند؟ اين كار بيراى يك كودك پنج‏ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش!

از اين گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبرنازل كرده است آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراين هيچ لزومى نداشته كه هرچه را جبرئيل مى‏گفته است پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند!

ثانيا كسانى كه بعثت رابدين گونه نقل كرده‏اند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسرپيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كرده‏اند، پنج‏سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى‏كند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مى‏گويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است.

ثالثا معلوم نيست جمله «بخوان به نام خدايت‏» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است‏يعنى چه؟ از حفظ بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفتم كه هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعا مگر خدا و جبرئيل نمى‏دانسته‏اند پيغمبر درس نخوانده بود و چيز نمى‏نوشته كه دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مى‏گويد: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بى‏سابقه بوده است تا چه رسد به پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله)!!

خامسا هيچ كدام از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولين سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحيم‏» نداشته است! بلكه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اوايل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربك الذى خلق‏» تا «ما لم يعلم‏».

سادسا دنباله حديث عايشه و ديگران كه مى‏گويد: «وقتى پيغمبر از كوه حراء برگشت‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس ازآن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت‏خود هراسانم‏» و «خديجه او را برد نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مى‏نوشت و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پرارج «النص والاجهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث‏شده و مى نويسد: «مى‏بينيد كه اين حديث (حديث عايشه) صريحا مى‏گويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى جاهى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى در آورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)

در حديث ديگر مى‏گويد: «پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مى‏خواست‏خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالت‏شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مى‏گويد: «تختى مرصع روى كوه حراء گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبيا هستى‏»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن چندش‏آور است.

راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و عثت‏خاتم انبيا چسان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى ازآن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى كه دانشمندا عالى‏مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بريك حديث‏بعثت (حديث عايشه) نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمده‏اى از تفسير و حديث و تاريخ سنى وشيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم كه احاديث‏بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند.متن همه آن احاديث‏بيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مى‏باشد.

به همين جهت مى‏بينيم «برهان الدين حلبى‏» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت‏به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است‏به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گوئى و سردرگمى موضوع افزوده است. (11)

ايراد ما به احاديث‏بعثت
كليه اين احاديث كه نخست از طريق اهل تسنن نقل شده و در كتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شيعه هم سرايت كرده است، از درجه اعتبار ساقط مى‏باشد. در اينجا به چند نكته آن اشاره مى‏كنيم، و تفصيل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حراء» كه براى نخستين بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت‏برداشته است، حوالت مى‏دهيم. (12)

1- چنانكه گفتيم پيغمبر از زمان كدكى و ايام جوانى تا سى و هفت‏سالگى،بارها علائمى مى‏ديد كه از آينده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابريكه برسر او سايه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر «بصرى‏» در اردن راجع به پيغمبرى او به عمويشابوطالبداد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهائى كه مى‏شنيد. بنابراين هيچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئيل اين طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و بايد ورقة بن نوفل به داد او برسد!

2- پيغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به اين حقيقت چگونه او پس از اعلام بنوت دچار وحشت و ترديد شده و به همسرش خديجه متوسل مى‏شود كه او را بگيرد تا به زمين نيفتد يا تقويت كند كه از شك و ترديد بدر آيد؟

3- آيا پس از ديدن پيك وحى و آوردن پنج آيه قرآن و اعلام اين كه تو پيغمبر خدائى و من جبرئيل هستم، و مشاهده جرئيل با آن عظمت، ديگر جاى اين بود كه پيغمبر درباره وحى آسمانى و تكليف خود دچار ترديد شود، يا احتمال دهد موضوع حقيقت نداشته باشد؟!

4- تخت و تاج و ساير تشريفات تعينات صورى است و تناسب با سلاطين و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه بايد با كمال سادگى و دور از هرگونه تشريفات مادى انجام گيرد. دور نيست كه سازندگان اين حديث‏به تقليد از تاج‏گذارى پادشاهان ايران، خواسته‏اند براى پيغمبر عربى هم در عالم خيال چنين صحنه‏اى بسازند!

واقعيت‏بعثت از ديدگاه شيعه
ماجراى بعثت‏بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پى‏برد كه خاتم انبيا چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به اين نتيجه رسيده‏ايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث‏خاندان نبوت رسيده است، واقعيت‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمى‏كند.

از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روايتى است كه ذيلا از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:

پيشواى دهم ما حضرت امام هادى (عليه السلام) مى‏فرمايد: «هنگامى كه محمد (صلى الله عليه و آله) ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بودبه مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حراء مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگريست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمينو درياها و دره‏ها و دشت‏ها و بيابان‏ها را از نظر مى‏گذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

ازآنچه مى‏ديد، به ياد عظمت‏خداى آفريننده مى‏افتاد. آن گاه با روشن بينى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏وزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلبوى نمود، دل او را بهترين و روشنترين و نرمترين دلها يافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد (صلى الله عليه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد (صلى الله عليه و آله) آنها را مى‏ديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد (صلى الله عليه و آله) و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد (صلى الله عليه و آله) به جبرئيل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئيل گفت: «نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدائى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت‏بزرگ است. خدائى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهائى ياد داد كه نمى‏دانست‏». پيك وحى، سالت‏خود را به انجام رسانيد، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد (صلى الله عليه و آله) نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مى‏كرد،بى‏هوش شد، و دچار تب گرديد.

از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخست‏خردمندترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در اين وقت‏خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخها رار براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏رسيد، اداى احترام مى‏كرد. و مى‏گفت: السلام عليك يا حبيب الله! السلام عليك يا ولى الله! السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بوده‏اند، و آنها كه بعدها مى‏آيند برتر و زيباتر و پرشكوه‏تر و گرامى‏تر گردانيده است.

از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى‏ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نيز پيروانت‏به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب (عليه السلام) ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسيله دروازه شهرستان حكمت و دانشت على بن ابيطالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى ديدگانت‏به وجود دخترت فاطمه (سلام الله عليها) روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مى‏آيند.

عنقريب دين تو در نقاط جهان گشترش مى‏يابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهيم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى كه در سراى ديگر همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مى‏آيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

من در پيش خود گفتم: «خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مى‏دهى كيست؟ آيا او پسر عم من است؟ ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت‏برترى خواهد داشت. (13)

در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث‏شريف و نقل آن درتفسير سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اى نكه نكات جالب و تازه‏اى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مى‏كند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏كنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدم‏هائى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بوئى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنانكه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدائى‏».

خديجه كه از سالها پيش هاله‏اى از نور نبوت درسيما درخشان همسر محبوب خود ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر برده‏ام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. (14)

بدين گونه محمد بن عبدالله برازنده‏ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، برفراز كوه حراء از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبيا گرديد.

نظر ما در پيرامون بعثت پيغمبر (ص)
نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مى‏كند، و متاسفانه كسى توجه نكرده است،اين است كه همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط پنج آيه آغاز سوره «اقرا» بر پيغمبر نازل شد.

اين پنج آيه از «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم يعلم‏» ختم مى‏شود. هيچ كس نگفته است «بسم الله‏» اين سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است‏يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آيا بعدها آمده است، يا طور ديگر بوده؟ همگى سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمى‏بينيم.

ما پس از تحقيقا زياد به اين نتيجه رسيده‏ايم كه جبرئيل از پيغمبر خواست آيه «بسم الله الرحمن الرحيم‏» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربك‏» نيز به همين معنا است. باء «بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است‏يعنى معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. درحقيقت جبرئيل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم‏» از آن حضرت خواست كه نام خدا يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آنرا به زبان آورد. ولى چون پيغمبر درآغازكارو اولين برخورد با پيك وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام خدا كه جبرئيل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسيد: ما اقرا؟ يعنى; چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذير خلق -» يعنى نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم.

در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى كمال تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره «اقرا» نياورده‏اند. حديث اول دركتاب «كافى‏» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق (عليه السلام) مى‏فرمايد: «نخستين چيزى كه بر پيغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك بود»!

حديث دوم در «عيون اخلارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (عليه السلام) روايت مى‏كند كه فرمود: «اولين بار كه جبرئيل بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...»

حديث‏سوم در «محاسن برقى‏» ج 1 ص 41 ازصفوان جمال روايت مى‏كند كه گفت‏حضرت صادق (عله السلام) قرمود: هيچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر اينكه در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. (15)

با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مى‏گوييم كه پيك وحى الهى سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت‏باشش آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. و از پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى; «بسم الله الرحمن الرحيم‏» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز «بسم الله‏» بگويد و سرآغاز كارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا بسم ربك‏» يعنى; نام خدايت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق‏». يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين «بسم الله الرحمن الرحيم‏» است، و پيغمبر بار دوم «بسم الله‏» را براى نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها به ما دستورداده است كه هيچ كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول بگوييد: «بسم الله الرحمن الرحيم‏».

آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را برگزيدگان الهى بيان كنند، چنين خواهد بود، كه مردم بى‏خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا مى‏سازند.

به عبارت روشن‏تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبيا (صلى الله عليه و آله) ازآنحضرت خواسته بود بهزبان آورد و قرائت كند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود! بقيه آيات همان طور كه پيكوحى مخواند مانند مواردبعديدردم در سيهه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا از حفظ كند. اين بود واقعيت‏بعثت از زبان ائمه اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)، و توضيح ما به طور اجمال.



تاريخ اسلام صفحه 91 على دوانى



 


پي نوشت :


1- سيره ابن هشام - ج 1 ص 154 سيره ابن هشام كه آنرا قديمترين تاريخ حيات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دانسته‏اند، تلخيص از «سيره النبى ص‏» تاليف محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب «تقريب‏» رمى به تشيع او نموده است. ابن هشام، يعنى عبدالملك بن هشام حميرى، خود در سال 218 ه وفات يافته است.)

2- (سيره حلبه - ح 1 ص 381)

3- (همان كتاب - ج 1 ص 382)

4- (همان كتاب - ج 1 ص 382)

5- (تاريخ طبرى - ج 3 ص 1149 - سيره ابن هشام، ج 1 ص 155)

6- (سيره حلبيه - ج 1 ص 380 - 391)

7- ( مناقب ابن شهر اشوب - ج 1 ص 44)

8- (در زيارت وارث حضرت سيد الشهداء امام حسين عليه السلام مى‏خوانيم كه: «گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ پدرانت و رحم‏هاى پاك مادرانت، به طورى كه ايام جاهليت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پليد خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».)

9- (حديث عايشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شيعى است در جزء اول «صحيح بخارى‏» و تفسير سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ايمان «صحيح مسلم نيشابورى‏» و تفسير سوره اقرا در «صحيح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.)

10- (كتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدين به قلم نويسنده اين سطور - ص 412)

11- («سيره حلبيه‏» جلد اول از33 تا 42)

12- (به يارى خداوند اين كتاب با تفصيل بيشترو تحقيق كامل در آينده منتشر خواهد شد.)

13- («بحار الانوار» علامه مجلسى - ج 18 ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جديد.)

14- (مناقب ابن شهر اشوب ج 1 ص 36)

15- (مفاخر اسلام - تاليف نويسنده - ج 1 ص 368)

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 10:6  توسط محمد رسولی امین  | 

مثنوي محمّد (ص)

الا ساقي مستان ولايت
بهار بي زمستان ولايت
از آن جامي که دادي کربلا را
به نوشان اين خراب مبتلا را
چنان مستم کن از يکتا پرستي
که از آهم بسوزد کل هستي
-
هزاران راز را در من نهفتي
ولي در گوش من اينگونه گفتي
ز احمد تا احد يک ميم فرق است
جهاني اندراين يک ميم غرق است
يقينا ميم احمد ميم مستي ست
که سر مست از جمالش چشم هستي ست
-
زاحمد هردو عالم آبرو يافت
دمي خنديد و هستي رنگ و بو يافت
اگر احمد نبود آدم کجا بود
خدا را آيه اي محکم کجا بود
چه مي پرسند کاين احمد کدام است
که ذکرش لذت شرب مدام است
-
همان احمد که آوازش بهار است
دليل خلقت ليل و نهارست
همان احمد که فرزند خليل است
قيام بتشکنها را دليل است
همان احمد که ستار العيوب است
دليل راه و علام الغيوب است
-
همان احمد که جامش جام وحي است
به دستش ذوالفقار امر و نهي است
همان احمد که ختم الانبيا شد
جناب کنت و کنز مخفيا شد
همان اول که اينجا آخر آمد
همان باطن که بر ما ظاهر آمد
-
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد (ص)
محمد ميم و حا ء و ميم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمه للعالمين است
کرامت بخش صد روح الامين است
-
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرات جمال ذوالفقار است
محمد تا نبوت را برانگيخت
ولايت را به کام شيعيان ريخت
ولايت باده ي غيب و شهود است
کليد مخزن سر وجود است
-
محمد با علي روز اخوت
ولايت را گره زد بر نبوت
محمد را علي آينه دارد
نخستين جلوه اش در ذوالفقار است

پي نوشت :
محمدرضا آقاسي

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 10:6  توسط محمد رسولی امین  | 
جمال محمد (ص) در نگاه قرآن
 
 

قرآن تجلي خداوند است با تمام اسماء و صفات (1) و در عظمت و والائي رسول خدا (ص) همان بس كه قلب قدسي شان چنين كتابي را در خود نشانده است . قلبي به عظمت هستي و در اوج طهارت و قداست كه توانسته است اين كتاب را مساس كند ، چون خود قرآن فرمود :
جز پاكان آن را نمي يابند « انه لقرآن كريم في كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون » (2)
ترجمه : « اين قرآني است كه گرامي و ارجمند ، در كتابي پوشيده و نگاه داشته ، كه جز پاك شدگان و پاكيزگان به آن دست نمي رسانند » و تنها قلب ملكوتي اوست كه آن را تلقي كرده است .
« نزل به الروح الامين علي قلبك لتكون من المنذرين » (3)
ترجمه : « قرآن را جبرئيل بر قلب تو فرود آورد ، فرستاديم تا ( براي جهانيان ) هشدار دهنده باشي » قلبي كه ميهماندار فرشتگان گرديده و با مقام عصمت و نورانيتش ، سنخيت يافته اند .
ترسيم قرآن از جمال حضرت (ص) از يك سو زيبا و دلرباست و از سوي ديگر در اوج عظمت و شكوه به گونه اي كه انسان را خيره كرده و سپس او را به خضوع فرا مي خواند .
ترسيمي حكيمانه و از سر صدق نه بي مبنا و گزاف گونه « چون قرآن كتابي است حكيم و استوار » « يس و القرآن الحكيم »
ترسيمي جاودانه و مصون از هر نوع تحريف و تغيير « چون خود قرآن جاودانه و مصون است » ترسيمي از آينة جمال پروردگار كه چنين گوهر تابناكي را آفريد و بدون واسطه او را پروراند .
و ترسيمي از ...
نگاه به جمال قدسي حضرت محمد (ص) از اين آينه بالاتر از آن است كه در تصويرگريهاي خام نگارنده بنشيند .
افزون بر آن حجم نوشتار و كمي وقت هم اجازه نمي دهد تا دست كم از تراوشات انديشه هاي فرزانگان و نكته پردازيهاي حكيمان و مفسران قرآن در اين زمينه بهره جوئيم ، بدينسان ناچاريم به برخي از آيات « در حد فهرست كوتاه » بسنده كنيم ، اميد است اين عذر تقصيري باشد به پيشگاه ملكوتي رحمه للعالمين « و ما أرسلناك إلا رحمه للعالمين » (4)
1 – اشاره است به كلام اميرالمؤمنين در نهج البلاغه خطبه 147 « فتجلي سبحانه في كتاب »
2 – سوره الواقعه – آيه 77
3 – شعراء آيه 194
4 – انبياء – آيه 107

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 10:0  توسط محمد رسولی امین  | 

سيماى پيامبر اكرم در قرآن‏

پيامبر اسلام، داراى لقب‏ها و اوصاف متعددى در قرآن است، از جمله: احمد. «مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَد»(104) محمّد. «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه»(105) عبداللّه. «وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوه»(106) خاتم النبيين. «وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّين»(107) رحمة للعالمين. «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ»(108) بشير و نذير. «يا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً . وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنيراً»(109) داراى خلق بزرگ. «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ»(110) نرمخويى. «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِك»(111) داراى نام و نشان مكتوب در تورات و انجيل. «الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيل»(112) همراه با وعده پيروزى بر همه اديان جهان. «هُوَ الَّذى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(113) مبعوث بر همه بشريت. «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاس»(114) مبعوث بر اجنّه. «قُلْ أُوحِىَ إِلَىَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً»(115) شاهد بر امت خود و شاهد بر تمام انبيا. «جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهيداً»(116) مورد تأييد الهى در برابر مسخره كنندگان. «إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ»(117) تثبيت دل با آيات قرآن. «كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلاً»(118) پذيرش شفاعت تا آنجا كه راضى شود. «وَ لَسَوْفَ يُعْطيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى»(119) داراى سعه صدر. «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ . وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ . الَّذى أَنْقَضَ ظَهْرَكَ . وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ»(120) صاحب كوثر. «إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ»(121) بر راه مستقيم الهى. «إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»(122) مأموريت‏هاى پيامبر اسلام بيرون آوردن مردم از ظلمات جهل، شرك و تفرقه به نور ايمان. «لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»(123) تأمين زندگى نيازمندان از طريق گرفتن زكات و تشويق زكات‏دهندگان. «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ »(124) انجام عبادت خالصانه. «قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دينى»(125) استغفار براى امّت. «َ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُم»(126) استقامت در راه. «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْت»(127) اقامه قسط و عدل. «وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْط»(128) امر به معروف و نهى از منكر. «يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَر»(129) ارشاد خانواده. «وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها»(130) انذار خويشاوندان و بستگان. «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ»(131) حلال و حرام را به طور آشكار بيان كند. «وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِث»(132) نعمت‏هاى خدا را به زبان آورد، تسبيح او گويد. «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدينَ»(133) و تسليم او باشد. «قُلْ إِنِّى أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَم»(134) كتاب‏هاى پيشينيان را بپذيرد، «جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُم»(135) و انبياى قبلى را تصديق كند. «وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلينَ»(136) آيات الهى را تلاوت و مردم را به تزكيه و تعليم و تقوا، فراخواند. «رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَة»(137) نسبت به مؤمنين تواضع كند. «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنينَ»(138) بر خدا توكل كند. «وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً»(139) در راه او جهاد كند. «يا أَيُّهَا النَّبِىُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقين»(140) به سوى او تضرع نمايد. «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خيفَة»(141) در دعوت مردم به توحيد از راه حكمت و موعظه وارد شود. «ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»(142) صبر و خلوص و عفو و صفح و مشورت شيوه او باشد. «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِى الْأَمْر»(143) مردم را براى مقابله با دشمن بسيج و به جهاد تشويق نمايد. با اسراء مهربان باشد و با مجروحين مدارا كند. پاسى از شب را به نيايش گذراند. راستى انسان احساس مى‏كند بخش عظيمى از قرآن پيرامون شخص پيامبر و صفات و وظايف آن حضرت و مشكلات او و ياران با وفا و شيوه برخورد او با دوست و دشمن و كودك و بزرگ و زن و مرد، مؤمن و كافر و منافق است. آيا نشناختن چنين پيامبرى با آن همه معجزات و كمالات، محروميت نيست؟ تكذيب و ايذاء و توطئه و عصيان، كتمان و كفر، مجادله، جنگ و مخالفت و مكر و افترا و تهمت جنون و سحر و شعر و كذب و كهانت و آزار دادن اهل بيتش و مهجور كردن كتابش چه توجيهى دارد؟ آيا غير از قرآن، مكتب شفابخشى آمده است؟ آيا بعد از حق جز ضلالت راه ديگرى است؟ آيا رها كردن قانون آسمانى و رفتن به سراغ قوانين بشرى، خسارت بزرگى نيست؟ -------------------------------------------------------------------------------- پي نوشت : 104) سوره صف، آيه 6. 105) سوره آل عمران، 144؛ سوره فتح، 29؛ سوره محمّد، 2؛ سوره احزاب، 40. 106) سوره جنّ، آيه 19. 107) سوره احزاب، آيه 40. 108) سوره انبياء، آيه 107. 109) سوره احزاب، آيات 45 - 46. 110) سوره قلم، آيه 4. 111) سوره آل عمران، آيه 159. 112) سوره اعراف، آيه 157. 113) سوره توبه، آيه 33؛ سوره فتح، 28؛ سوره صف، 9. 114) سوره سبأ، آيه 28. 115) سوره جنّ، آيه 1. 116) سوره نساء، آيه 41. 117) سوره حجر، آيه 95. 118) سوره فرقان، آيه 32. 119) سوره ضحى، آيه 5. 120) سوره انشراح، آيات 1 - 4. 121) سوره كوثر، آيات 1 - 3. 122) سوره زخرف، آيه 43. 123) سوره ابراهيم، آيه 1. 124) سوره توبه، آيه 103. 125) سوره زمر، آيه 14. 126) سوره آل عمران، آيه 159. 127) سوره هود، آيه 112. 128) سوره مائده، آيه 42. 129) سوره اعراف، آيه 157. 130) سوره طه، آيه 132. 131) سوره شعراء، آيه 214. 132) سوره اعراف، آيه 157. 133) سوره حجر، آيه 98. 134) سوره انعام، آيه 14. 135) سوره بقره، آيه 101. 136) سوره صافات، آيه 37. 137) سوره جمعه، آيه 2. 138) سوره حجر، آيه 88. 139) سوره احزاب، آيه 48. 140) سوره توبه، آيه 73. 141) سوره اعراف، آيه 205. 142) سوره نحل، آيه 125. 143) سوره آل عمران، آيه 159.

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 9:57  توسط محمد رسولی امین  | 

روز اعظم | پيامبر اعظم

بسم الله الرحمن الرحيم حضرت رسول اكرم(ص) اسم آن بزرگوار محمد و كنية مشهور او ابوالقاسم و لقب مشهور او احمد و مصطفي است. عمر آن بزرگوار شصت و سه سال است. در صبح روز جمعه هفدهم ربيع الأول سنة عام الفيل متولد شد ـ سالي كه پروردگار عالم به وسيلة پرستوها خانة خود را حفظ فرمود و اصحاب فيل را كه به قصد خرابي خانة خدا آمده بودند، نابود كرد ـ و شهادت آن حضرت، بر اثر مسموميت به دست زني يهودي، در 28 صفر سال يازدهم هجرت واقع شد. بيست و پنج ساله بود كه با حضرت خديجه، آن بانويي كه بايد گفت حق عظيمي به گردن اسلام و مسلمانان دارد، ازدواج نمود. چهل ساله بود كه در شب 27 رجب المرجب سال چهل از عام الفيل، مبعوث به رسالت شد. سيزده سال در مكه با مصيبتهاي كمرشكن، اسلام را تبليغ كرد و بالاخره چون كفار قريش مانع از پيشرفت اسلام شدند به مدينه هجرت فرمود و آن سال مبدأ تاريخ مسلمانان شد. ده سال در مدينه بود و توانست در آن مدّت، رسالت خود را به دنيا ابلاغ كند. پدر آن بزرگوار عبدالله بن عبدالمطلب از بزرگان عرب بود و به شهادت كتب تاريخ، بزرگواري مثل او در عرب كم ديده شده است. پيامبر اكرم هنوز متولّد نشده بودند كه حضرت عبدالله در مدينه، هنگامي كه از شام برمي گشت فوت شد و همانجا مدفون گشت. بعد از اين واقعه، حضرت عبدالمطلب جد آن بزرگوار كفالت پيامبر را به عهده گرفت و چون آن حضرت به دنيا آمد براي او دايه اي تهيه كرد ـ كه در ميان عرب به نام حليمة سعديّه مشهور بود. در افتخار آن زن همين مقدار بس كه پيامبر گرامي مفتخر به فرزندي او بودند ـ حليمه بعد از شش سال حضرت را به مادر برگردانيد و حضرت رسول همراه با مادر براي زيارت قبر عبدالله به مدينه رفت. اما در مراجعت مادر را نيز از دست داد و ام ايمن كه زن صالحه اي بود حضرت را به جدش عبدالمطلب رسانيد. آن حضرت هشت ساله بود كه عبدالمطلب را از دست داد ولي پدري چون عموي بزرگوارش و مادري چون فاطمة بنت اسد متكفل آن حضرت شدند. بنابراين حضرت رسول صلي الله عليه وآله اگرچه پدر و مادر را از دست داد ولي عقدة يتيمي پيدا نكرد ـ سرپرستي نظير عبدالمطلب، ابوطالب و فاطمة بنت اسد داشت ـ ولي مشهود است كه حضرت، ملالت بي پدري و بي مادري را ديده است. قرآن شريف به همين نكته اشاره دارد آنجا كه مي فرمايد: اَلَمْ يَجْدِكَ يَتيماً فآوي وَ وَجَدَكَ ضالاً فَهَدَي. وَ وَجَدَكَ عَائِلاً فَاَغْنَي[1]. «آيا تو را يتيم نيافت، و پس پناهت داد، و تو را سردرگم نيافت، پس هدايتت كرد، و تو را گرانبار نيافت پس بي نيازت كرد؟» بنابراين گرچه رسول اكرم، يتيم، ناشناس و فقير بود، ولي اين تأثيري در شخصيت بزرگوار ايشان نداشت. چون پروردگار عالم او را نزد كسي مثل ابي طالب جاي داد و او را با ثروت آن بانوي عزيزي كه موقع ازدواج گفت: ثروت من ثروت تو و خودم هم كنيز تو هستيم، بي نياز گردانيد. مادر آن بزرگوار، حضرت آمنه ـ دختر وهب از خانواده اي فوق العاده محترم ـ بود. در شرافت اين زن همين كافي است كه مي تواند مادري براي رسول اكرم باشد. شرافت، كرامت و صفات عالية رسول اكرم و معجزات او چنان فراوان است كه كتابها دربارة آن بزرگوار نوشته شده است. چون مبناي اين نوشته بر اختصار است ما به يك معجزه كه هنگام تولد آن حضرت روي داد، و به مطلب ديگري از قرآن كه در مورد ايشان است اشاره مي كنيم و سپس بطور اختصار به تفسير القابي كه براي حضرت گفته شده مي پردازيم و در خاتمه، سخني راجع به خاتميت آن حضرت خواهيم داشت. مورخين نوشته اند كه روز تولّد آن بزرگوار دگرگونيهايي در جهان رخ داد: طاق قصر كسري شكاف خورد و كنگره هاي آن فرو ريخت؛ درياچة ساوه خشك شد؛ آتشكدة فارس كه چندين سال روشن بود خاموش شد؛ همة پادشاهان جهان در آن روز حيران، سرگردان و گنگ بودند؛ همة بتها بر روي يكديگر فرو ريختند و سحر ساحران در آن روز بي اثر بود. كلمة لاَ اِلهَ اِلاَّ اللهُ در جهان طنين انداز شد و چون به دنيا آمد از نور وجودش عالم منور شد. گفت لا اله الا الله و جهان با او گفت: لاَ اِلهَ اِلاَّ الله. قرآن شريف دربارة رسول اكرم چنين مي فرمايد: وكذلك جعلناكم امة وسطاً لتكونوا شهداء علي النّاس ويكون الرسول عليكم شهيداً[2] . «و بدينسان شما را امتي ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر نيز بر شما گواه باشد.» اين آيه شريفه دو معني دارد: ظاهر آن كه همه آن را درك مي كنند اين است كه امت اسلامي سرمشق جامعة بشريت قرار داده شده است تا جامعه از آنان پيروي نمايد، و رسول گرامي نيز سرمش امّت اسلامي است. اما معنايي دقيقتر نيز دارد كه ائمة طاهرين عليهم السلام استفاده نموده اند، و مفسرين شيعه مخصوصاً استاد بزرگوارمان علامه طباطبايي بحث مفصلي به پيروي از روايات در آن نموده اند. و آن معني اين است كه امّت اسلامي در روز قيامت شاهد اعمال هستند و چون همة امّت اسلامي لايق اين عمل نيستند، امر منحصر مي شود به ائمة طاهرين. روايات فراواني از سني و شيعه در دست است كه آيه شريفه به معني دوم تفسير شده است. خلاصة كلام آيه شريفه چنين است كه پروردگار عالم ائمة طاهرين را آفريده تا آنان شاهد اعمال در روز قيامت باشند، و رسول اكرم را شاهد بر اعمال آنان قرار داده است. و چون شاهد بايد در اين دنيا بر همه اشراف داشته باشد تا بتواند در روز قيامت شهادت دهد. اگر در اين دنيا مسائل را نديده باشد معني ندارد كه در آخرت شاهد باشد. بنابراين بايد براي ائمة طاهرين، احاطة وجودي بر عالم هستي باشد تا اطلاع و إشراف بر اعمال پيدا كنند. حتي بايد اين إشراف بر اسرار نيز وجود داشته باشد تا بتوانند روز قيامت كيفيت اعمال را نيز شاهد باشند. اين همان واسطة فيض است كه در اصطلاح، ولايت تكويني ناميده اند. از اين جهت معني آية شريفه چنين مي شود كه ائمة طاهرين واسطة فيض براي اين عالمند و پيامبر گرامي واسطة فيض برآنان. و اين است معني رواياتي كه رسول گرامي را عقل كل، نور مطلق يا اول ما خلق الله ناميده است. بحث در اين باره مفصل است و اين نوشته اقتضاي چنين بحثي را ندارد. ما در كتاب «الامامة والولاية في القرآن» بحث نسبتاً مفصلي در اين باره نموده ايم كه طالبين مي توانند به آن كتاب مراجعه كنند. آنچه بايد گفت اين است كه بسياري از آيات و روايات دلالت بر اين دارد كه ائمة طاهرين، واسطة فيض اين عالم هستند و اين جهان به هر نعمتي كه مي رسد، چه نعمتهاي ظاهري نظير عقل، سلامتي، امنيت، روزي، و چه نعمتهاي باطني و معنوي نظر علم، قدرت، اسلام و غيره، بواسطة آن بزرگواران است و آنان احاطة عِلّي وجودي بر جهان هستي دارند. و پيامبر گرامي واسطة فيض براي ائمة طاهرين است و نعمتهاي ظاهري و باطني كه به آنان ارزاني مي شود به واسطة آن بزرگوار است، و او سعة وجودي علّي بر آنان دارد. اين است معني آية شريفه وكذلك جعلناكم امةً وسطاً لتكونوا شهداء علي النّاس ويكون الرسول عليكم شهيداً. و اين رواياتي كه از ائمة اطهار عليه السلام آمده است كه «ما هر چه مي گوييم و هر چه داريم از رسول اكرم است و رسول اكرم آنچه گفته و آنچه دارد از خداوند متعال است» به همين معني است. براي رسول گرامي صلي الله عليه وآله القاب فراواني نقل نموده اند ما برخي از آنها را يادآور مي شويم و توضيح مختصري دربارة آنها مي دهيم. از القاب آن بزرگوار احمد است كه در قرآن به اين لقب نام برده شده است. و از قرآن استنباط مي شود كه در انجيل هم به اين لقب نامبرده شده است. ومبشراً برسولٍ يأتي من بعدي اسمه احمد[3]. و حضرت عيسي فرمود بشارت مي دهم به رسولي كه بعد از من مي آيد و اسم او احمد است. معناي احمد، ستايشگر است. و چون رسول اكرم خداي تعالي را ستايش مي كرد يعني حق حمد و حق شكر را بجاي مي آورد او را احمد گفته اند. در روايات مي خوانيم چون به واسطة كثرت عبادت مورد اعتراض واقع مي شد، مي فرمود: اَلَمْ اَكُنْ عَبْداً شًكُوراً؟ آيا عبد شاكر نباشم؟ 2 ـ از القاب آن بزرگوار محمود است چنانچه اسم آن بزرگوار در قرآن محمّد است. و او را محمود و محمّد گفته اند چون همة صفات او قابل ستايش است. قرآن در اين باره مي فرمايد: انك لعلي خلق عظيم[4]. (و بدرستي كه تو بر خويي عظيم هستي). همانا تو داري صفات كماليه اي هستي كه همه بزرگ و در منتهاي كمال است. 3 ـ از القاب آن بزرگوار امّي است، يعني درس نخوانده چنانچه قرآن به آن اشاره دارد: وما كنت تتلوا من قبله من كتابٍ ولا تخطّه بيمينك اذاً لارتاب المبطلون[5]. «قبل از رسالت نمي خواندي و نمي نوشتي ـ سواد الفبا نداشتي ـ كه اگر مي توانستي بخواني و بنويسي، ممكن بود شكي براي افراد مغرض پيش آيد. ولكن بعد از آنكه سواد نداشتي و چنين قرآني آوردي جاي شك براي احدي باقي نمانده است.» چنانچه در قبل گفته شد، اين خود يكي از بزرگترين معجزات براي پيامبر گرامي (ص) است. كسي كه همه مي دانستند درس نخوانده است و سواد الفبا ندارد، كتابي آورده كه داراي همة علوم انساني است، با وصفي كه اين كتاب خود را كتاب هدايت معرفي مي كند. هدايت به معني ارائه طريق و نشان دادن راه هدايت، به معني ايصال الي المطلوب، انسان را به مقصود و مطلب خود رساندن است. بدين جهت در بسياري از آيات، براهين فلسفي را بطور مختصر و رسا به كار برده است. چه بسيار از آياتي كه چندين برهان در آن مندرج است. قرآن كتاب فقه نيست، ولي قوانيني دربر دارد كه جامعة بشريت در مقابل آن سر فرود آورده است. آيا كسي مي تواند قوانيني چون قوانين قرآن: قوانين عبادي، اجتماعي، سياسي، معاملاتي، كيفري، جزايي بياورد؟ قل لئن اجتمعت الانس والجن علي ان ياتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعضٍ ظهيراً[6]. 4 ـ از القاب آن بزرگوار، كريم است. اين لقب از قرآن اخذ شده است: اِنَّهُ لَقَولُ رَسُولٍ كَرِيمٍ[7]. و كرامت آن بزرگوار زبانزد خاص و عام است. آن حضرت در مكه چنان مورد اذيّت كفار بود كه او را سنگباران كردند. او به كوهها پناه مي برد، ولي چون حضرت خديجه و اميرالمؤمنين او را مي يافتند، مي شنيدند كه زمزمه مي كند: اَللَّهُمَّ اَهْدِ قَوميِ فَاِنَّهُمْ لايَعْلَمُونَ. «اي خدا اينان را هدايت كن، كه مردمي نادانند.» روزي هم كه با دوازده هزار لشگر مجهّز وارد مكه شد و شنيد كه يكي از يارانش مي گويد «اَلْيَومَ يَوْمُ الْمَلْحَمَةِ،» يعني: اين روز، روز جنگ است؛ اميرالمؤمنين را فرستاد كه او را گوشزد كندو در ميان مردم بگويد: اليوم يوم المرحمة، يعني اين روز، روز رحمت، روز كرامت و روز عفو است. 5 ـ از القاب آن بزرگوار، رحمت است كه آن نيز از قرآن اخذ شده است. وما ارسلناك الا رحمة للعالمين[8]. رأفت و رحمت ختمي مرتبت به حدّي است كه قرآن شريف مي فرمايد: فلعلَّك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا[9]. «گويا تو خويش را از غصه مي خواهي بكشي از اين كه كفار ايمان نمي آورند دريغ!» از حالات پيامبر گرامي مي توان درك كرد كه غصه ها داشت، راز و نيازها داشت، صبرها داشت و رنجها برد. لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ماعنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم[10]. «و رسولي از ميان شما براي شما آمده است. گران است براي او سركشي و لجاجت شما، مشتاق است بر شما كه شايد بتواند شما را هدايت كند. و او نسبت به مؤمنان مهربان است.» 6 ـ از القاب آن بزرگوار متوكّل است به اين معني كه در امور به خدا اعتماد داشت نه به خود. و از دعاهاي آن بزرگوار است: اللهم لاتكلني الي نفسي طرفة عين ابداً؛ يعني: «اي خدا مرا يك آن به خويش نسپار». مي گويند دشمن در جنگي آن حضرت را تنها در خواب يافت. شمشير بركشيد و بالاي سر او آمد. صدا زد و گفت: يا محمد چه كسي مي تواند تو را از دست من نجات دهد؟ فرمود: خدا. اين جمله به قدري كوبنده بود كه آن كافر لرزيد و هنگام پايين آوردن شمشير، روي زمين افتاد. رسول گرامي برخاست و شمشير را برداشت و بالاي سر او رفت و فرمود: كي است كه تو را از دست من نجات دهد؟ گفت كرم و آقايي تو. رسول گرامي او را بخشيد. او اقدام به كارهاي مهّم كه موفقيت آن از نظر افكار عمومي كم بود مي كرد و جز به خدا به كسي اعتماد نداشت. آن حضرت متوكل بود، خدا را داشت، از اين جهت همه چيز داشت. پيامبر (ص) اعتماد به خدا داشت نه به دنيا. رسول گرامي دنيا را پوچ مي پنداشت. از آن حضرت نقل مي كنند كه فرموده است: «مثل اين دنيا ساية درختي است كه مسافر مقداري زير آن استراحت كند.» خلاصة سخن، او متوكل است به همة معاني توكل. اعتماد به خدا، نه اعتماد به خود، اعتماد به خدا، نه اعتماد به ديگران، اعتماد به خدا، نه اعتماد به دنيا. 7 ـ از القاب آن بزرگوار امين است كه اين لقب را عرب قبل از بعثت به او داده بود. تاريخ نشان مي دهد كه پيامبر گرامي قبل از بعثت داراي صفات فوق العاده اي بوده است. عفّت رسول اكرم، صداقت او، كمك او به زيردستان، و مراعات آداب و رسوم نيكوي اجتماعي، مخصوصاً نظافت و امانتداري او در ميان عرب مشهور است. حضرت ابي طالب مي گويد: هيچوقت او را برهنه نديدم. حتي گفته شده كه كسي پيامبر گرامي (ص) را در حال قضاي حاجت نديده است. در همان روز اول كه دستور يافت آشكارا به اسلام دعوت كند، بزرگان قريش را جمع نمود تا آنان را به اسلام فرا خواند. اوّل چيزي كه از آنان پرسيد اين بود كه فرمود: من چگونه فردي در ميان شما بوده ام؟ همه گفتند: تو را به صداقت و امانت مي شناسيم. عبدالله بن جزعان كه پيرمردي فقير بود، خانه مي ساخت. رسول گرامي در آن هنگام هفت ساله بود. بچه ها را گرد مي آورد و به عبدالله كمك مي كرد تا خانة او ساخته شود. حتي خانة او را دارالنصره نام نهاد و افرادي را براي كمك به مظلومان تعيين كرد. پيامبر گرامي مؤدب راه مي رفت، مؤدب مي نشست، مؤدب سخن مي گفت. هميشه متبسّم بود چنانكه او را ضحوك مي گفتند. كلام او شيرين، فصيح، و لطيف بود و هرگز دل كسي را آزرده نكرد. تا توان داشت با ديگران با لطف و مهرباني رفتار مي كرد. اينها و نظير آن چيزهايي است كه از نظر تاريخ مسلم است. 8 ـ از القاب آن بزرگوار عبدالله است. اين لقب نيز از قرآن گرفته شده است. سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الأقصي الّذي باركنا حوله لنريه من آياتنا انه هو السميع البصير[11]! «پاك و منزه است كسي كه برد بندة خود را در شبي از مسجد الحرام به مسجد اقصي كه اطراف آن را مبارك نموده ايم، براي اينكه آيات خود را به او بنمايانيم بدرستي كه او شنوا و بيناست.» بايد گفت كه اين لقب بهترين القاب براي آن حضرت است. از اين جهت در تشهد مقدم بر رسالت ذكر شده است. عبوديت مراتب دارد: مرتبة عالي آن مقام لقاء الله است كه در قرآن مكرراً از آن ياد شده است. مقامي است عالي، مرتبه اي است كه دل جز به خدا به چيزي و به كسي بستگي ندارد. لاتلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر الله[12] يعني: تجارت و سوداگري آنها را از ياد خدا بازنمي دارد.» مرتبه اي است كه محبت خدا دل را پر كرده است. دل در اين مرحله غمّ و همّي ندارد جز خدا. دل او از اطمينان، وقار، و آرامش پر شده است: الا بذكر الله تطمئن القلوب[13] يعني: «دلها به ياد خدا آرام گيرد.» دلهره و اضطراب خاطر و ترس ندارد. الا انَّ اولياء الله لا خوف عليهم ولاهم يحزنون[14] يعني: «همانا كه بر دوستان خدا ترس و بيمي نيست.» و پيامبر گرامي مرتبة عالي عبوديّت را دارا بوده است. آن حضرت كه از گناه معصوم بود و از ارتكاب گناه ديگران رنج مي برد، از عبادت لذّت مي برد. آنقدر عبادت كرد كه پاهاي مباركش متورم شد آنگاه سورة طه نازل گرديد از عبادت زياد منع گرديد. 9 ـ از القاب آن بزرگوار مصطفي است و اين لقب افتخار بزرگي است براي امّت اسلامي. چرا كه به معني برگزيده است و خداوند متعال پيامبر را از ميان عالم هستي برگزيده است. چرا برنگزيند؟ مگر او داراي ابعاد مختلف نبود؟ مگر مقام جمع الجمعي نداشت؟ آنجا كه جاي رأفت، رحمت، عفو، گذشت و فداكاري بود، هيچ رئوفي و رحيمي مثل او ديده نشده است. وقتي كه دختر حاتم طايي به دست مسلمانان اسير شد و به مدينه آمد، مسلمان شد و پيامبر گرامي او را با افراد اميني نزد برادرش عدي بن حاتم فرستاد. عدي از گفته هاي خواهرش تصميم گرفت خدمت رسول اكرم برسد و از نزديك با اسلام آشنايي پيدا كند تا با بينش بيشتري مسلمان شود. مي گويد با پيامبر به خانه مي رفتيم، زني در ميان راه جلوي پيامبر را گرفت و سخن گفت. رسول گرامي ايستاد و به حرفهاي او گوش فرا داد و با مهرباني بدو پاسخ گفت. آن زن خيلي معطّل كرد ولي پيامبر گرامي كام او را قطع نكرد. عدي مي گويد برهان اول براي رسالت او برايم روشن شد. چون به خانه رفتيم تشريفات وجود نداشت. فرش خانه را پوست گوسفند تشكيل مي داد و غذاي خانه نان جوو نمك بود. پس دليل دوم براي نبوّت او ظاهر شد. كسي كه قدرت دارد، پول دارد، مكنت دارد، مريد دارد و پيامبر نباشد، سير سلوك او با مردم و وضع خانه اش آن طور باشد؟ در آخر كار معجزه اي از آن حضرت ديدم كه مسلمان شدم. حضرت به من فرمود: تو كه از نظر عقيده و دين، ماليات را حرام مي داني چرا از مردم ماليات قبول مي كني؟ با اين سخنان نبوت آن حضرت بر من آشكار شد. رسول اكرم با اين رقّت قلبش كه وقتي صداي گرية بچه اي را كه مادرش در نماز است مي شنود، با عجله نماز خود را تمام مي كند؛ همين پيامبري كه وقتي دختر بچه اي را مي بيند كه پولش را گم كرده است، به او پول مي دهد و همراه او براي شفاعت تا در خانة صاحبش مي رود، وقتي مي بيند كه يهودي متقلب، توطئه مي كند، عهد شكني مي كند، جاسوسي مي كند، سدّي براي پيشرفت اسلام است و بالاخره وجود آنان مانع از پيشرفت است، دستور قتل هفتصد نفر از آنان را مي دهد؛ اين است مقام جمع الجمعي، يا انسان با ابعاد مختلفه. معمولاً اگر انسان، راه زهد و عبادت و رياضت و به اصطلاح فلسفي، جنبة يلي الرّجي را گرفت، رفتارش با مردم خوب نيست و نمي تواند در ميان جامعه راه يابد، نمي تواند بر دلها حكومت كند و سرانجام جنبة يلي الخلقي او قوي نخواهد بود. پيامبر گرامي جنبة يلي الرّجي بسيار قوي داشت. و همه مي دانيم قبل از بعثت كوه حرا جايگاه عبادت او بود، و همه مي دانيم كه مقام عبوديت او به اوج رسيده بود. ولي دربارة جنبة يلي الخلقي او، قرآن درباره اش مي فرمايد: فبما رحمةٍ من الله لنت لهم ولو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك! «به واسطة توفيق و رحمتي كه از طرف خداوند شامل تو شده است رقيق القلب هستي و با مردم با مدارا رفتار مي كني و اگر در گفتار خشن و دل سخت بودي از اطراف تو متفرق مي شدند.» يعني اي محمد جنبة يلي الخلقي داري. از نظر گفتار، خوش گفتاري، از نظر رفتار، خوش رفتاري، به زبان و به عمل مردم را متفرق نمي كني، با زبانت و عملت مردم را جمع نموده اي. رقيق القلبي، سخت دل نيستي. و جداً كسي مثل پيامبر گرامي بايد، تا هر دو جنبه را بنحو عالي دارا باشد. كوتاه سخن، پيغمبر خاتم داراي همة صفّات كماليّه بود با اين كه ميان بسياري از صفات كماليّه را جمع نمودن كاري است بس دشوار، عالم بود، عاشق بود، عارف بود، با دشمن سرسخت بود، شجاع بود، هميشه متبسم بود، عاقل بود، به آخرت اهميت مي داد، به دنيا نيز اهميت مي داد، زاهد بود، فعّال بود، استقامت داشت، و … القاب رسول اكرم فراوان است و ما به همين مقدار كفايت مي كنيم چنانچه صفات كماليّه آن حضرت فراوان است. بلغ العلي بكماله كشف الدجي بجماله حسنت جميع خصاله صلّوا عليه وآله كمالش به همة مراتب عاليه رسيد، به جمالش همة تاريكيها برطرف شد، همة صفات او نيكو بود، درود فرستيد بر او و آلش. در خاتمه دربارة خاتميت آن بزرگوار بطور فشرده بحث مي كنيم. يكي از القاب آن بزرگوار خاتم الانبياء است. و خاتم به فتح تا يا به كسر تا، از نظر معني تفاوتي ندارد و هر دو بمعني تماميّت و پايان هر چيزي است. از اين نظر، عرب به انگشتر، خاتم به فتح تا مي گويد چون انگشتر در آن زمان، مهر و به منزلة امضاي افراد بوده است و چون نامه اي را مي نوشتند آخر آن را مهر مي كردند. جاي مهر انگشتر، آخر نامه بود و نامه با آن ختم مي شد. خاتميت پيامبر گرامي در اسلام از ضروريات است و هر كه مسلمان است، مي داند كه پيامبر گرامي خاتم انبيا است و بعد از او تا روز قيامت پيامبري نخواهد آمد. حلال محمدٍ حلالٌ الي يوم القيامة وحرامه حرامٌ الي يوم القيامة. قرآن در آيات بسياري گوشزد مي كند كه پيامبر اسلام براي همه و براي همه جا و براي هر زماني است. وما ارسلناك الاّ كافّةً للنّاس[15]. »نفرستاديم تو را مگر براي همة مردم.« ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النّبيين1 »محمد پدر كسي از مردان شما نيست، بلكه رسول خدا و خاتم الانبياء است. نظير اين دو آيه در قرآن فراوان است. همچنين روايات ما دربارة خاتميت رسول اكرم فروان است. روايت منزلت كه نزد سني و شيعه مسلم است و صاحب غاية المرام آن را با صد و هفتاد سند نقل كرده است كه يكصد سند آن از آن طريق اهل سنت است چنين مي باشد: انت منّي بمنزلة هارون من موسي الاّ انّه لانبي بعدي. »تو نسبت به من همچون هاروني نسبت به موسي جز آنكه پس از من پيامبري نخواهد آمد.« سرّ خاتميت را در دو چيز مي توان يافت: 1- دين اسلام با فطرات انسانها كاملاً مطابق است. فاقم وجهك للدّين حنيفاً فطرت الله الّتي فطرالّناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيّم لكنّ اكثرالّناس لايعلمون2 »روي خود را به طرف دين يكتاپرست ـ كه مطابق با فطرت انسانها است ـ متوجه ساز تبديل و تغييري در فطرت و خلقت خدا كه مردم را بر آن سرشت، نيست. اين است دين استوار و مستقيم ولي بيشتر مردم نمي دانند.« 2ـ دين اسلام جامع الاطراف است و مي تواند در هر زماني و در هر مكاني و د رهر حالي جوابگوي جامعة بشريّت باشد. اسلام مدّعي است كه هر چه جامعة ‌بشريت از نظر دين احتياج داشته گفته است. وانزلنا عليك الكتاب تبياناً لكلّ شيء[16]. »كتابي كه بر تو نازل كردم بيانگر و بيان كنندة همه چيز است.« اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الاسلام ديناً[17]. »در اين روزـ روز عيد غدير خم ـ دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام كردم و اسلام را پسنديدم براي شما.« در روايات زيادي به اين ادعا تصريح شده است و از ائمة طاهرين رواياتي به اين مضمون نقل شده است. ما من شيء تطلوبونه الاّ و هو في القرآن فمن اراد ذلك فليسلني عنه. »چيزي نيست كه شما احتياج به آن داشته باشيد و آن را طلب كنيد مگر اينكه در قرآن موجود است و هركه مي خواهد از من طلب كند.« وقتي چنين باشد، آمدن دين ديگري پس از اسلام لغو و بيهوده است. به عبارت ديگر، آمدن دين پس از دين ديگري به واسطة چند چيز است : 1ـ اينكه آن دين نتواند جامعه را اداره كند و ويژة برخي از زمانها باشد، و اين محدوديّت چنانچه گفته شد در اسلام نيست. دليل واضح آن مرجعيّت در اسلام است. شما نمي توانيد فقه جامع الشرايطي را پيدا كنيد كه مطلبي از دين از او سؤال كنيد و او در جواب بماند. 2ـانحراف يا تحريفي در دين قبلي پيدا شود. چنانچه دين نصرانيت و يهوديّت به اقرار خود آنان چنين است. اين نقيصه در اسلام نيست و پروردگار عالم متعهد است كه اسلام از اين گونه نقايص مصون بماند. لا ياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد[18]. »نادرستي و بطلان نه از پيش رو و نه از پشت سر نيايدش. فرستاده اي است از سوي حكيم ـ كه همة اشياء را حكيمانه و دقيق آفريدـ و حميدـ دارندة صفات و خصال پسنديده.« 3ـ زمينه اقتضايي براي آن دين باقي نماند. مثلاً، اگر ديني به اقتضاي زمان به معنويات زياد اهميّت داده باشد تا در آنان تعادل ايجاد شود، وقتي حال تعادل پديد آمد آن دين خود از ميان رفتني است. تصوّر اين مطلب در اسلام غلط است زيرا چنانچه گفتيم اسلام ديني است كه با فطرت انسان صد در صد مطابقت دارد و همان طور كه به معنويات اهميّت داده است به همان مقدار به ماديات نيز اهميت داده است . وابتغ فيما اتيك الله الدّار الآخرة ولا تنس نصيبك من الدّنيا[19]. »در آنچه پروردگار به تو داده است ـ عقل، قدرت، شعور، توفيق، فعاليت، مال، و غيره ـ آخرت را طلب كن و نصيب خود را از دنيا نيز فراموش نكن ـ در طلب آن نيز باش.« اسلام داراي قوانيني كامل است كه مي تواند جوابگوي همة مسائل باشد. و داراي مقرراتي است كه تا روز قيامت مي توانند آن را اجرا كنند. توضيح اينكه پيامبراني كه از طرف حق آمده اند براي اين بود كه قانوني بياورندـ در اصطلاح كلامي به اين پيامبران اولوالعزم مي گويندـ قرآن به جاي آن انبيا است و آمدن اين گونه پيامبران لغو و بيهوده است. و يا براي تبليغ و اجراي قوانين است كه غالب پيامبران براي اين مقصود آمده اند. اسلام به واسطة قانون نظارت ملّي ـ امر به معروف و نهي از منكر ـ به واسطة آمرين بالمعروف والنّاهين عن المنكر كه مصداق آن در اسلام، روحانيت است و اسلام به آنان فراوان اهميت مي دهد حتي در رواياتي آنان را به منزلة‌ همان انبيا قرار داده است. ـ علماء امّتي بمنزلة انبياء بني اسرائيل ـ و به واسطة امامت و بعداً حكومت و ولايت فقيه، نقصية عدم ارسال رسل را جبران نموده است. بنابراين آمدن پيامبر با ذكري كه رفت نيز لغو و بيهوده است . اين خلاصه اي از بحث خاتميت بود، و پوشيده نيست كه بحث خاتميت بحثي مفصل و علمي است كه در فراخور اين نوشته نيست. ما در اينجا به همين مقدار اكتفا مي كنيم. پژوهندگان مي توانند تفصيل مطلب را در كتاب ولايت فقيه بيابند -------------------------------------------------------------------------------- [1] ضحي، آيات 6 و 7 و 8. [2] البقره، آيه 143. [3] صف، بخشي از آيه 6. [4] قلم، آيه 4.[5] عنكبوت، آيه 48. [6] بني اسرائيل 88. [7] تكوير، آيه 19. [8] انبياء، آيه 107. [9] كهف، آيه 6. [10] توبه، 128. [11] اسراء، آيه 1. 17/1. [12] نور، بخشي از آيه 37. 24/37. [13] رعد، قسمتي از آيه 28.[14] يونس، آيه 62. [15] سبا، بخشي از آيه 28. 1 . احزاب، بخشي از آيه 40. . روم، آيه 30.[16]. نحل، قسمتي از ايه 89.[17] . مائده ، قسمتي از آيه 3. [18] . فصّلت، آيه 42.[19] قصص، بخشي از آيه 77

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 9:48  توسط محمد رسولی امین  | 

چرا سال پيامبر اعظم؟

۱. رسول خدا صلي الله عليه و آله، القاب فراواني نظير پيامبر اكرم، پيامبر رحمت، پيامبر خاتم و ... دارد: اما در اين ميان لقب «پيامبر اعظم» كمتر شنيده شده و مانند ساير القاب آن بزرگوار متداول وجاري بر زبان ها و قلم ها نبوده است: اما رهبر معظم انقلاب از ميان تمامي القاب و صفات برجسته رسول خدا صلي الله عليه و آله نام «پيامبر اعظم» را برگزيده و در طليعه بهار اين «نشانه» را بر تارك سال 1385 نشاند اين نام اگرچه از ساپر نام ها جدا نيست ولي در لقب «اعظم» رازي نهفته است و دنيايي از زيبايي و زيبندگي و جامعيت را در خود دارد1 انتخاب اين نام مقدس بيانگر نوعي نام گذاري دقيق و ظريفانه مي باشد : «پيامبر اعظم اسلام، مجموع فضائل همه انبيا و اولياست؛ نسخه كامل و تكامل يافته همه فضائلي است كه در سلسله پيامبران و اوليا الهي در تاريخ وجود داشته است وقتي نام پيامبر اعظم را مي آوريم، كأنّه شخصيت ابراهيم، شخصيت نوح، شخصيت موسي، شخصيت عيسي، شخصيت لقمان ، شخصيت همه بندگان برجسته و صالح و شخصيت اميرمومنان و ائمه هدي عليه السلام در اين وجود مقدس متبلور و مجسم است. در پيامبر اعظم، علم همراه اخلاق هست؛ حكومت همراه حكمت هست؛ عبادت خدا همراه با خدمت به خلق هست؛ جهاد همراه با رحمت هست؛ عشق به خدا همراه با عشق به مخلوقات خدا هست؛ عزت همراه با فروتني و خاكساري هست؛ روز آمدي همراه با دورانديشي هست؛ صداقت و راستي با مردم، همراه با پيچيدگي سياسي هست؛ غرقه بودن جان در ياد خدا، همراه با پرداختن به صلح و سلامت جسم هست؛ در او ، دنيا و آخرت همراه است. هدفهاي والاي الهي با اهداف جذاب بشري همراه است. او، نمونه كاملي است كه خداوند در عالم وجود ، موجودي كاملتر از او نيافريده است. او مبشّر است؛ بشارت دهنده است؛ منذر است؛ بيم دهنده است؛ بر همه بشريت و همه تاريخ ، شاهد و ناظر است؛ فراخواننده همه بشريت به سوي خداست و چراغ نورافشان راه انسانهاست؛ انّا ارسلناكَ شاهداً و مبشراً و نذيراً و داعيا الي الله بأذنه و سراجاض منيراً»2 پيامبر خدا، «اكرم» ، يعني با كرامت ترين، گرامي ترين، آزاده ترين، جوانمردترين و مورد تكريم ترين بندگان خداست. او، پيامبر رحمت و در ميان تمامي بندگان خدا، از آغاز تا پايان، هيچ كس چون او نسبت به خلق خدا مهربانتر و دلسوزتر نبوده است و نخواهد بود؛ اما ، پيامبر اعظم، به معناي آن است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در همه خوبيها ، زيباييها و تمامي صفات پسنديده عظيم تر، برجسته تر، والاتر و بالاتر از ديگران است و به بيان ديگر، پيامبر اعظم، پيامبر اكرم نيز هستو پيامبر رحمت و... نيز ايننامگذاري، پيروان تمامي اديان ديگر الهي را به تفكر و تأمل دوباره در اين مسئله كه چرا پيامبر اسلام بزرگ تر است، رهنمون مي سازد و بعد از گذشت سالها از وفات رسول اكرم صلي الله عليه و آله، دوباره ظهور و عملكرد وي مورد توجه انديشمندان و محققان قرار مي گيرد كه اين نكته ظريفي در اين نامگذاري است3. افزون بر اين، وجود پيامبر اعظم در عرصة بين المللي، نقطة وحدت عقايد و عواطف همه ملت هاي مسلمان است. از همه اقوام، با همه مذاهب گوناگون، نقطه التقاي همه ملت اسلامي در عقيده و عاطفه، وجود مبارك پيامبر اعظم است. 2. در سال هاي گذشته استكبار جهاني و صهيونيسم بين المللي كه در مقابل موج عظيم بيداري و اسلام خواهي ملت هاي جهان ناكام شده بودند، درصدد برآمدند تا با وجود همه شعارها درباره احترام به افكار و انديشه ها، اهانت و تخريب ساحت مقدس صلي الله عليه و آله را كه ميلياردها انسان به او عشق مي ورزند، با يك برنامه از پيش طراحي شده، در دستور كار خود قرار دهند. و بااستفاده از كاريكاتورهان موهن كه در نشريات اروپايي به صورت گسترده منتشر گرديد، چهره پيامبر رحمت صلي الله عليه و آله را منفور جلوه دهند؛ اما بيداري و اعتراض گسترده صدها ميليون مسلمان در سراسر جهان، اين توطئه را با شكست مواجه ساخت ودر مقابل، موجب محبوبيت هرچه بيشتر پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله در جهان شد. در چنين شرايطي، انتخاب نام مقدس پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله بزرگتر از آن است كه با اين قبيل توطئه هاي شوم، خدشه دار شود؛ همانگونه كه در قرآن كريم آمده است: «يريدون ليطفئوا بافواههم والله متم نوره و لو كره المشركون.»4 3. در اوج تبليغات سلفي ها كه جنگ عليه شيعه را راه انداخته ، شيعيان را بي اعتنا و بريده از وجود مقدس پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله قلمداد مي كند، اين انتخاب بخوبي نشان خواهد داد، كه تشييع، اساس و بنياد دين مبين اسلام را رسول اكرم صلي الله عليه و آله مي داند. در اين تفكر امام علي (ع) شاگرد پيامبر صلي الله عليه و آله است و امامان هم هرچه روايت مي كنند، با واسطه اجدادشان، از رسول خداست. 4. پيامبر عظيم الشأن اسلام، تبلور عيني همه ارزشها، اعتقادات و جهان بيني اسلامي و بهترين الگو براي مسلمانان و جهانيان است؛ به بيان قرآن كريم:«لقد كان لكم في رسول الله اسوه الحسنه»5 نامگذاري اين سال ، به نام پيامبر اعظم، فرصتي است تا جامعه ، دستگاههاي دولتي، مجلس و همه مسئولان و مردم ما با ارزشهاي الهي و اسلامي تجديد عهد كرده، اين نامگذاري را فرصت مناسبي براي آشنايي هرچه بيشتر با اسلام بدانند؛ اسلامي كه در وجود پيامبر اعظم متجلي است. 5. تكميل مكارم اخلاق، مهم ترين هدف بعثت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله است؛ «انّي بعثت لاتمّم مكارم الاخلاق» مقام معظم رهبري در اين زمينه مي فرمايد : «جامعه بدون برخورداري افراد از خلقيات نيكو نمي تواند به هدفهاي والاي بعثت پيامبر دست پيدا كند. آنچه فرد و جامعه را به مقامات عالي انساني ميرساند، اخلاق نيكوست. اخلاق نيكو هم فقط خوش اخلاقي با مردم نيست؛ بلكه به معناي پروراندن صفات نيكو و خلقيات فاضله در دل و جان خود و انعكاس آنها در عمل خود است. اگر علم هم پيشرفت كند و تمدن ظاهري همه به منتهاي شكوه برسد، اين جامعه ، جامعه بشري مطلوب نيست. جامعه اي كه انسانها در آن ، از يكديگر احساس نا امني كنند، هر انساني احساس كند كه به او حسد مي ورزند، نسبت به او بددلي دارند، نسبت به او كينه ورزي مي كنند، براي او توطئه مي چينند و نسبت به او دارايي اش حرص مي ورزند، راحتي در اين جامعه نيست؛ اما اگر در جامعه اي فضايل اخلاقي بر دل و جان مردم حاكم باشد، مردم نسبت به يكديگر مهربان باشند، نسبت به يكديگر گذشت و عفو و اغماض داشته باشند، نسبت به مال دنيا حرص نورزند، نسبت به آنچه دارند، بخل نورزند، به يكديگر حسد نورزند، در مقابل راه پيشرفت يكديگر مانع تراشي نكنند و مردم آن داراي صبر و حوصله و بردباري باشند، اين جامعه حتي از لحاظ مادي هم پيشرفت هاي زيادي نداشته باشد باز مردم در آن احساس آرامش و آسايش و سعادت مي كنندغ اخلاق، اين است ما به اين احتياج داريم. ما بايد در دل خود ، خلقيات اسلامي را ، روز به روز پرورش دهيم. قانون فردي و اجتماعي اسلام در جاي خود ، وسيله هايي براي سعادت بشرند.(در اين ترديدي نيست) ؛ اما اجراي درست همين قوانين هم احتياج به اخلاق خوب دارد»6. 6. استقامت و ايستادگي در مقابل دشمنان و دوستي با مومنان ، از جلوه هاي بارز پيامبراكرم صلي الله عليه و آله است: « محمد رسول الله والذين معه اشدائ علي الكفار رحماي بينهم»7 در سال جدي با توجه به شرايط و تهديدات گسترده خارجي، لازم بود تا اين دو صفت ممتاز براي هميشه در سطح دولت و جامعه نهادينه شود و الگويي براي سالهاس آينده قرار گيرد؛ زيرا همانگونه كه در صدر اسلام و نمونه هاي تاريخي متعدد و حتي در زمان خودمان بارها به اثبات رسيده، اين موضوع، تنها رمز پيروزي و موفقيت در مقابل تهديدات و توطئه هاي دشمنان است. بر اين اساس، با دشمنان اسلام، استكبار جهاني و قدرتهاي زورگو و منافقين داخلي، بايد به شدت مقابله و از هرگونه نرمشي خودداري كرد، در مقابل، با ملتهاي خداجو، آزاديخواه و مبارز، در سطح بين المللي و مردم مومن و مقاوم كشورمان، با محبت و مهرورزي رفتار كرد و تمامي امكانات كشور را براي خدمت رساني و تحقق خواسته هاي برحق آنان بسيج نمود. 7. ايجاد وحدت و مقابله با تفرقه اندازيهاي دشمنان ميان پيروان اديان توحيدي و مذاهب مختلف اسلامي و قوميت هاي داخل كشور ـ با توجه به خصوصيات پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله ـ از ديگر اهداف اين نامگذاري است كه مي تواند تلاشهاي دشمنان و استكبار جهاني را براي اختلاف و بروز جنگ تمدن ها و جنگ مذاهب و اقوام، با شكست مواجه ساخت. پي نوشت 1. روزنامه كيهان، 14فروردين 1385، ص 3. 2. سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامي در صحن جامع رضوي، 1/1/1385. 3. حجه الاسلام علي زادسر، خبرگزاري آريا. 4. صف(61)، آيه 8. 5. احزاب(33)، آيه 21. 6. سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامي در ديدار عمومي بسيجيان6/1/1385. 7. فتح (48)، آيه 29.

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 9:13  توسط محمد رسولی امین  | 

New Page 5

Powered javascript code by WwW.mohammadrasouliamin.blogfa.Com-->

12 or 24 hours timer